حراس سينه

نيكا دست به سينه ايستاد و نظاره گر فضولي معين شد...معين با وسواس خاصي لباس را از جعبه اش در آورد و بالا گرفت...لحظه اي به لباس نگاه ميكرد و لحظه اي به نيكا....طاقتش طاق شد و گفت
-ميشه بپوشييش؟آخه ميخوام ببينم چه شكلي ميشي!
نيكا بدون هيچ حرفي لباس را از دستش گرفت و دوباره داخل جعبه گذاشت
-نيكاا....نيكا يه لحظه به من نگاه كن....نيكا برگشت و به چشم هاي معين نگريست
-ببين نيكا ...من....من غلط كردم باشه؟؟ اصلا چيز خوردم....بخدا دست خودم نبود....ميخواستم ببينم چقد دوستم داري...نيكا خواهش ميكنم تو داري نابودم ميكني....نيكا به من نگاه كن...من هيچوقت اينطوري به كسي التماس نكردم....نيكا داغونم كردي باوركن...
اشك در چشمان نيكا جمع شد....آره او ميديد معين هر روز بيشتر در خود فرو ميرود و بيشتر مواقع خانه است...خودش هم از اين وضع خسته شده بود....معين دستانش را باز كرد و به نيكا اشاره كرد كه به آغوشش برود نيكا بدون هيچ حرفي به آرامي درآغوشش جا گرفت...معين نيكا را به خودفشرد و گفت
-واي نيكا...عزيزم ديگه با من اينكارارو نكن باشه؟
-نيكا لبخندي زد و گفت-باشه ...ديگه...نميكنم....
معين نيكا را از خود جدا كرد و گفت:-خب برو لباس رو بپوش ببينم زنم چي انتخاب كرده...
نيكا جدي به معين خيره شد و گفت
-ببين ديگه نگي زنم ها....بخدا ميكشمت
معين به علامت تسليم سري تكان داد و به لباس اشاره كرد
-برو بپوشش ديگه...
*******
نيكا لباس را پوشي و موهايش را باز گذاشت....اما خجالت ميكشيد با اين لباس پيش معين برود....به يقه اش نگاهي انداخت...خيلي باز بود....پس به ناچار شالي همرنگ لباسش را گرفت و دور گردنش انداخت...
-نيكااااا تموم نشد...
-چرا اومدمممم...
نيكا در را باز كرد و از پله ها پايين رفت...معين با ديدن نيكا از جايش برخاست....ازچيزي كه ديد شكه شد...نيكا آنقدر در آن لباس زيبا و خواستني شده بود كه معين...
-اهم...چطوره؟
معين سري تكان داد و به سمتش رفت...دستش را به سمت شال برد و با يك حركت شال را برداشت....نيكا از شدت خجالت چنان سرخ شد كه معين احساس كرد الا است كه ذوب شود....نگاهشان در هم گره خورد ...نيكا دست پاچه قدمي بع عقب گذاشت و خواست كه به سمت اتاقش برود اما معين دستش را گرفت و مانع رفتنش شد...
-نيكا به من نگاه كن...
نيكا آب دهنش را قورت داد و به سمتش برگشت....معين به چشم هاي ابي اش خيره شد.....
-نيكا واقعا زيبا و افسونگر شدي...ودستش را ول كرد....نيكا به سمت اتاقش دويد و در را قفل كرد...قلبش تندتند ميتپيد....نميدانست اگر بگويد با اين لباس ميخواهد به جشن بود او قبول ميكند يانه...
***********
-خببببب بعد چي؟
-هيچي ديگه گفت واقعا زيبا و افسونگر شدي....
سپيده خنده اي كرد و گفت
-ناقلا خب طرف معلومه خيلي خاطرتو ميخواد
-غلط كرده خودم با ساطور كله اشو ميبرم...
-ديووونه....خب ...يادت نره فردا جشنه ها.....ميگم اون آقازاده رو هم بيار اوكي؟
-هي ببينم چي ميشه!
********
-معين
-جانم؟
-فردا جشن عروسي دخترخاله ي دوستمه منم دعوت كرده
-خب
-ميگم بريم ديگه؟
-كجا تو كه هنوز لباساتو انتخاب نكردي
-نه ...خب...راستش...ميدوني...من...هم� �ن..لباس...سبزه رو مي..پوشم
معين ابروهايش را در هم كشيدو گفت
-چي گفتي؟؟؟ عمرا اگه بذارم با اون بري
-وااا؟؟ مگه اون چشه...تازه به اون قشنگي
-ا؟نديدي چقد..چقد باز بود؟؟
نيكا با خجالت گفت
-خب شال ميندازم...چيزي نيست كه..
-باشه ولي منم بايد بيام ها....
-باشه ...
*********
نيكا به معين نگاه كرد...چقدر در اين كت و شلوار مشكي جذاب و خيره كننده شده بود....معين دستش را جلوي صورت نيكا تكان داد و گفت-نيكاااااا چشم چروني بسه...نيكا مشتي به بازوي معين زد و گفت
-پاشو بريم دير شد...
*****
كمي دير شده بود ...هردو وارد تالار شدند ....ناگهان همه نگاه ها به سمت آن دو كشيده شد...نيكا با خجالت به اطراف نگريست...سپيده با خوشحالي به سمتشان آمد و گفت
-به سلام عزيزم..خوش اومدين...وبا معين دست داد...معين خيلي خشك جوابش را داد
-خب بريم اونور بشينيم..اونجا يه ميز مخصوص شما دونفره....نيكا خنده اي كرد و گفت
-ديووونه .....به سمت ميز رفتند و پشت ميز نشستند...ميز براي چهار نفر بود...سپيده هم پشت همان ميز نشست و يك صندلي خالي ماند...
-اين جاي خالي ماله كيه؟
سپيده لبخندي زد و گفت
-شاهين
نيكا پوزخندي زد و چيزي نگفت
-شاهين؟؟ همون كه ميشناسيش ديگگه؟؟
-آرههههه داداشه سپيده است...ميخواي نشناسمش؟؟
-آره اصلا نبايد هم بشناسيش فهميدي؟؟
نيكا دهنش را كج كرد و گفت
-فهميدم!!
سپيده خنده اي كرد و گفت:-واي خدااا نميري نيكا....هيچكي از دست تو آروم و قرار نداره...نه از اون داداشه...
-داداشه چيت؟
-هيچي داداشه ...امم..بيچاره ام...هم...امم...چي بود...يادم رفت
نيكا و معين با تعجب به او نگاه كردند...انگار سپيده سعي در پنهان كردن چيزي داشت..
-خب ...من برم به بقيه يه سري بزنم ميام...باشه؟
-باشه برو عزيزم...
********
شاهين به سمت ميز رفت و روي صندلي نشست
-سلام...
نيكا به اطراف نگاه كرد همه به او نگاه ميكردند به ناچار گفت
-سلام
-خوبي؟
-بله
-خب وري گود...به معين نگاه كرد و گفت
-نميخواي آشنامون بكني؟؟؟
-معين همسر بنده....
شاهين يك تاي ابرو اش را بالا انداخت وگفت
-البته بهتر بگي همسر مصلحتي!!
نيكا شانه بالا انداخت و چيزي نگفت ...معين كفرش درآمد و گفت
-آقا شما كي باشين؟؟
-من شاهين حسيني ام....از آشنايي باشما خوشحالم...
معين سري تكان داد و چيزي نگفت...از اين مردك خوشش نيامد...ناگهان صداي آهنگ در تالار پخش شد و همه جوان ها پا شدند و شروع به رقص كردن كردند
شاهين نگاهي به نيكا كرد و گفت
-ميشه به يك رقص دعوتتون كنم؟
-نخير.....حوصله اشو ندارم
-باشه واز جايش برخاست وبه سمت ديگري رفت....معين سري تكان داد و زير لب گفت آفرين....
-اينو بخاطر تو نكردم واقعا حوصله اشو نداشتم....
-باشه بااااابااا..
پس از دقايقي اهنگ رقص آرام پخش شد و معين با لبخند گفت
-نيكا بريم؟؟
نيكا با بي ميلي قبول كرد وپس از دقايقي هردو مشغول رقصيدن شدند....نيكا دستش را روي شانه ي معين گذاشته بود و معين دستش را روي كمر نيكا....رقص همچنان ادامه داشت...نيكا به چشم هاي معين خيره شده بود و ميرقصيد...ناگهان نور سالن كمتر شد و فضا به فضايي رمانتيك تبديل شد...معين انگار داشت خودش را ميكشت تا مقاومت كند...اما نيكا....نيكا آنقدر معصوم بود كه اصلا اين افكار از جاده ي ذهنش عبور نميكرد...لحظه اي بعد نيكا چرخي خورد و وقتي به خود آمد ديد مشغول رقصيدن با شاهين است....نگاهي پراز تنفر به او انداخت و خواست جدا شود كه زورش به او نرسيد...با درماندگي رقص را ادامه داد...به اطراف نگريست...معين مشغول رقص با سپيده بود...از شدت حسادت درحال تركيدن بود....پس نگاهش را از معين گرفت و به شاهان خيره شد...شاهان بدون هيچ حرفي نيكا را بوسيد....نيكا با به ياد آوردن چهره شاد معين در حال رقص با سپيده بيشتر خشمگين شد پس هيچ تلاشي برا جدا كردن شاهين از خود نشد....آهنگ تقريبا تمام شد پس نيكا شاهين را از خود جدا كرد و زير گوشش آرام زمزمه كرد
-فقط واسه اينكه ...حرص اونو دربيارم ها...واگرنه تورو شپش سرمم حساب نميكنم...واز او جدا شد و به سمت ميز خودشان رفت
-راستش من مي خوام اون لباس سبزه رو بپوشم
معين ابروهايش را در هم كشيدو گفت
-چي گفتي؟؟؟ عمرا اگه بذارم با اون بري
-وااا؟؟ مگه اون چشه...تازه به اون قشنگي
-ا؟نديدي چقد..چقد باز بود؟؟
نيكا با خجالت گفت
-خب شال ميندازم...چيزي نيست كه..
-باشه ولي منم بايد بيام ها....
-باشه ...
*********
نيكا به معين نگاه كرد...چقدر در اين كت و شلوار مشكي جذاب و خيره كننده شده بود....معين دستش را جلوي صورت نيكا تكان داد و گفت-نيكاااااا چشم چروني بسه...نيكا مشتي به بازوي معين زد و گفت
-پاشو بريم دير شد...
*****
كمي دير شده بود ...هردو وارد تالار شدند ....ناگهان همه نگاه ها به سمت آن دو كشيده شد...نيكا با خجالت به اطراف نگريست...سپيده با خوشحالي به سمتشان آمد و گفت
-به سلام عزيزم..خوش اومدين...وبا معين دست داد...معين خيلي خشك جوابش را داد
-خب بريم اونور بشينيم..اونجا يه ميز مخصوص شما دونفره....نيكا خنده اي كرد و گفت
-ديووونه .....به سمت ميز رفتند و پشت ميز نشستند...ميز براي چهار نفر بود...سپيده هم پشت همان ميز نشست و يك صندلي خالي ماند...
-اين جاي خالي ماله كيه؟
سپيده لبخندي زد و گفت
-شاهين
نيكا پوزخندي زد و چيزي نگفت
-شاهين؟؟ همون كه ميشناسيش ديگگه؟؟
-آرههههه داداشه سپيده است...ميخواي نشناسمش؟؟
-آره اصلا نبايد هم بشناسيش فهميدي؟؟
نيكا دهنش را كج كرد و گفت
-فهميدم!!
سپيده خنده اي كرد و گفت:-واي خدااا نميري نيكا....هيچكي از دست تو آروم و قرار نداره...نه از اون داداشه...
-داداشه چيت؟
-هيچي داداشه ...امم..بيچاره ام...هم...امم...چي بود...يادم رفت
نيكا و معين با تعجب به او نگاه كردند...انگار سپيده سعي در پنهان كردن چيزي داشت..
-خب ...من برم به بقيه يه سري بزنم ميام...باشه؟
-باشه برو عزيزم...
********
شاهين به سمت ميز رفت و روي صندلي نشست
-سلام...
نيكا به اطراف نگاه كرد همه به او نگاه ميكردند به ناچار گفت
-سلام
-خوبي؟
-بله
-خب وري گود...به معين نگاه كرد و گفت
-نميخواي آشنامون بكني؟؟؟
-معين همسر بنده....
شاهين يك تاي ابرو اش را بالا انداخت وگفت
-البته بهتر بگي همسر مصلحتي!!
نيكا شانه بالا انداخت و چيزي نگفت ...معين كفرش درآمد و گفت
-آقا شما كي باشين؟؟
-من شاهين حسيني ام....از آشنايي باشما خوشحالم...
معين سري تكان داد و چيزي نگفت...از اين مردك خوشش نيامد...ناگهان صداي آهنگ در تالار پخش شد و همه جوان ها پا شدند و شروع به رقص كردن كردند
شاهين نگاهي به نيكا كرد و گفت
-ميشه به يك رقص دعوتتون كنم؟
-نخير.....حوصله اشو ندارم
-باشه واز جايش برخاست وبه سمت ديگري رفت....معين سري تكان داد و زير لب گفت آفرين....
-اينو بخاطر تو نكردم واقعا حوصله اشو نداشتم....
-باشه بااااابااا..
پس از دقايقي اهنگ رقص آرام پخش شد و معين با لبخند گفت
-نيكا بريم؟؟
نيكا با بي ميلي قبول كرد وپس از دقايقي هردو مشغول رقصيدن شدند....نيكا دستش را روي شانه ي معين گذاشته بود و معين دستش را روي كمر نيكا....رقص همچنان ادامه داشت...نيكا به چشم هاي معين خيره شده بود و ميرقصيد...ناگهان نور سالن كمتر شد و فضا به فضايي رمانتيك تبديل شد...معين انگار داشت خودش را ميكشت تا مقاومت كند...اما نيكا....نيكا آنقدر معصوم بود كه اصلا اين افكار از جاده ي ذهنش عبور نميكرد...لحظه اي بعد نيكا چرخي خورد و وقتي به خود آمد ديد مشغول رقصيدن با شاهين است....نگاهي پراز تنفر به او انداخت و خواست جدا شود كه زورش به او نرسيد...با درماندگي رقص را ادامه داد...به اطراف نگريست...معين مشغول رقص با سپيده بود...از شدت حسادت درحال تركيدن بود....پس نگاهش را از معين گرفت و به شاهان خيره شد...شاهان بدون هيچ حرفي نيكا را بوسيد....نيكا با به ياد آوردن چهره شاد معين در حال رقص با سپيده بيشتر خشمگين شد پس هيچ تلاشي برا جدا كردن شاهين از خود نشد....آهنگ تقريبا تمام شد پس نيكا شاهين را از خود جدا كرد و زير گوشش آرام زمزمه كرد
-فقط واسه اينكه ...حرص اونو دربيارم ها...واگرنه تورو شپش سرمم حساب نميكنم...واز او جدا شد و به سمت ميز خودشان رفت
وارد خانه شد.به ارامي از پله ها بالا ميرفت كه با فرياد معين ايستاد.
معين توي سالن ايستاده بود و نگاهش مي كرد.
زمزمه كرد:خوابم مياد.
-:بيا اينجا.كارت دارم.
به ارامي از پله ها پايين رفت و جلوي معين ايستاد.
-:زندگي كردن با من خيلي سخته؟
-:منظورت و نمي فهمم.
-:اگه اينقدر با من عذاب مي كشي و با شاهين خوشحالي برو.
-:چي داري ميگي؟من از شاهين متنفرم.
-:بله ديدم.اگه ازش متنفري چرا بوسيديش.
نيكا با سردرگمي گفت:من....اون...اصلا تو چرا با سپيده مي رقصيدي؟
-:وقتي داره دور مي چرخه چيكار كنم؟اون دور سپيده با من بود.اما من نبوسيدمش.
-:تو فقط مي خواي حسادت من و تحريك كني اما نمي توني...
-:كه نمي تونم.نه؟ اگه يه بار ديگه با شاهين حرف بزني من مي دونم و تو.
-:هيچ غلطي نمي توني بكني.
معين به طرفش رفت.با هر قدم معين نيكا قدمي به عقب مي گذاشت. تا به ديوار رسيدند. معين دستانش را دور او حلقه كرد و گفت: نيكا كاري نكن هر كاري دلم مي خواد و باهات بكنم.
نگراني در نگاه نيكا موج ميزد.اما در حالي كه سعي مي كرد خود را اروم نشان دهد گفت: مثلا مي خواي چه غلطي بكني؟
-:معين نگاهش را به لبهاي نيكا دوخت. صورتش را به صورت او نزديك تر كرد.
نيكا سر برگرداند.معين با عصبانيت صورتش را به طرف خود برگرداند و گفت: چيه؟ فكر كن منم شاهينم.
به زور لبهايش را روي لبهاي نيكا قرار داد.نيكا به صورتش چنگ زد.
معين دستان نيكا را گرفت و گفت:چته؟
-:ازت متنفرم.
معين پوزخندي زد و گفت: چه جالب منم همينطور.
دوباره سعي كرد نيكا را ببوسد.اما با احساس خيسي صورتش كمي از او فاصله گرفت و به نيكا خيره شد.
اشكهاي نيكا روان شده بود.
در چشمانش معصوميت موج مي زد.بي اراده نيكا را در اغوش كشيد و گفت: مي بيني خودت كاري مي كني باهاتت بد رفتاري كنم.
نيكا به سختي گفت: من از شاهين بدم مياد.
معين با زهر خند گفت: از منم متنفري!
-:نه.
معين با تعجب از او فاصله گرفت و گفت: واقعا؟
نيكا به ارامي فقط سرش را به نشانه مثبت تكان داد.
معين سرش را بالا گرفت و به طرف لبهايش كشيده شد.
نيكا هم براي اولين بار همراهي اش مي كرد.
دقايقي بعد نيكا را از جا بلند كرد و از پله ها بالا رفت.در اتاقش را باز كرد.

آهسته چشمانش را باز كرد....با ديدن معين دركنار خود تعجب كرد....به مغزش فشار آورد و با به ياد آوردن ديشب گر گرفت....آهسته موهاي معين را نوازش كرد...او عاشقانه اين مرد را دوست داشت....با خودش گفت-حتما اونم منو دوست داره...از اين فكر لبخندي بر لبش نشست....اما لحظه اي فكركرد اگر معين او را دوست ندارد و قصد او چيز ديگري بود چه؟؟سري تكان داد و به افكار پريشانش اجازه نداد او را ناراحت كنند....
ادامه مطلب
نوشته شده توسط ليلا | ۲۳ فروردين ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۲۴:۳۴ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |